الثقلین
انّ کثیر من النّاس عن ایتنا لغافلون
نويسندگان
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان الثقلین و آدرس quran1001.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





 اخلاق ناپسند قوم لوط
دعوت لوط علیه السلام
كیفر قوم لوط
میهمانان ناخوانده
قوم لوط تمایلی به دختران او ندارند
فرار شبانه لوط و نزول عذاب الهی


اخلاق ناپسند قوم لوط

آنگاه كه ابراهیم علیه السلام از سرزمین مصر كوچ كرد، لوط نیز به همراه وی حركت كرد، ایشان با مال فراوان و اندوخته ای بسیار از مصر خارج و به سرزمین مقدس فلسطین وارد شدند، ولی پس از مدتی به علت افزایش احشام و گوسفندان محیط فلسطین را بر خود تنگ دیدند، لذا لوط از سرزمین عموی خود ابراهیم كوچ كرد و در شهر سدوم رحل اقامت افكند. مردم سدوم دارای اخلاقی فاسد و باطنی ناپاك بودند؛ از انجام هیچ معصیتی پرهیز نمی كردند و در اعمال ناشایستی كه انجام می دادند، نصیحت پذیر نبودند. این قوم در فسق و فجور و زشتی سیرت كم نظیر بودند. دزدی و راهزنی و خیانتكاری را پیشه خود ساخته بودند، بر راه هر رهگذری كمین و از هر سو به او حمله می كردند و اموالش را می ربودند. ایشان دین و آیینی نداشتند كه مانع اعمال ناپسندشان شود و هرگز از ستمكاری شرمگین و سرافكنده نمی شدند، و پند هیچ واعظ و نصیحت هیچ عاقلی را گوش نمی دادند!

گویا روح قوم لوط تشنه جنایت بود و جنایات مكرر، روح عصیانگر و طبیعت ستمكار آن قوم را اقناع نمی كرد؛ دل های آنان آلوده به مفاسد بود و هر روز جنایت و عمل ناشایست تازه ای را مرتكب می شدند، تا جایی كه عمل ناشایستی را كه قبلاً كسی مرتكب نشده بود بر گناهان پیشین خود افزودند و به عمل نامشروع و غیر اخلاقی لواط روی آوردند. این قوم نابكار، زن ها را كه خدا برای تسكین ایشان خلق كرده بود را ترك كرده و به رابطه با مردان روی آوردند. و در كمال بی شرمی این عمل ناپسند را آشكارا انجام می دادند و هرگز به فكر ترك این مفاسد نبودند بلكه بر انجام آن اصرار می ورزیدند. این قوم مردم را ناگزیر می ساختند با فاسدین همراهی كنند و آنها را به این كار دعوت می كردند و پیوسته به گمراهی خود می افزودند. آنقدر عمل زشت خود را تعقیب و تبلیغ كردند تا ارتكاب به منكرات علنی و آشكار شد، جنایات افزایش یافت و قلب آنان با گناه و فحشاء آمیخته شد.


موضوعات مرتبط: داستان حضرت لوط (ع)، ،
ادامه مطلب
[ چهار شنبه 4 بهمن 1391 ] [ 19:20 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

 داستان حضرت نوح(ع)



حضرت نوع يكي از پيامبران عظيم الشان الهي است كه نام مباركش 43 بار در قرآن مجيد آمده است ونيز سوره اي به نام ايشان مي باشد.وي اولين پيامبر اولوالعزم است كه داراي شريعت وكتاب مستقل بوده ونيز اولين پيامبر بعد از ادريس مي باشد.شغلش نجاري ومردي بلند قامت وتنومند بوده وصورتي گندم گون داشته است.مركز بعثت ودعوتش در شامات وفلسطين وعراق بوده است.ايشان 2500 سال عمر كرد ومدت پيامبريش 950 سال بود و200 سال به دور از مردم به ساختن كشتي پرداخت ونيز 500 سال بعد از طوفان زندگي كرد.

در اواخر عمر جبرئيل بر او نازل شد وبه او اعلام كرد كه مدت نبوت وعمرت به سر آمده وبايد اسم اكبر وعلم نبوت را به پسرت سام واگذار نمائي وآن حضرت چنين كرد وپس از وصاياي خود دعوت حق را لبيك گفت .قبر او در نجف ودر بالاسر حضرت علي(ع) مي باشد.


موضوعات مرتبط: داستان حضرت نوح (ع)، ،
ادامه مطلب
[ چهار شنبه 4 بهمن 1391 ] [ 18:27 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

 نام مبارك حضرت ابراهيم (ع) در 25 سوره از قرآن حداقل 69 بار تكرارشده است.راجع به اين پيامبر وحالات گوناگون او قريب 195 ايه آمده وسوره اي مستقل نيز به نام او در قرآن ميباشد.ايشان دومين پيامبر اولوالعزم ميباشد كه داراي كتاب وشريعت مستقل بوده ودعوت جهاني داشته است.

ابراهيم هنوز متولد نشده بود كه پدرش از دنيارفت وعمويش آذر سرپرستيش را به عهده گرفت.او در شهر اور به دنيا آمد و ولادتش در زمان نمرود بود.در زمان ابراهيم علاوه بر بت پرستي پرستش ماه وخورشيد وستارگان نيز رواج داشت.

در زمان تولد ابراهيم منجمان به نمرود خبر دادند به زودي پسري متولد ميشود كه حكومت تو را به هم ميريزد وسبب نابودي تو ميشود.نمرو كه ادعاي خدايي داشت وبا استفاده از جهالت مردم بر آنها حكومت ميكرداز شنيدن اين خبر ناراحت شد و در مورد تولدش سوال كرد.نمرود براي زنان باردار قابله ها وماموران خود را به كار گرفت تا جنس نوزاد را گزارش دهند واگر نوزاد پسر بود او را به قتل برسانند.مادر ابراهيم نيز بارها آزمايش شد اما كسي به باردار بودن او آگاه نشد.خداوند وجود او را از چشم دشمنان پنهان داشت تا نوزاددر خارج از شهر متولد شد.مادر كودك خود را به دور از چشم دشمنان بزرگ كرد تا اينكه دوران كودكي سپري شد وبه 13 سالگي رسيد واز مادر خواست كه او را به خانه ببرد.ابراهيم با ديدن ماه وستارگان وساير اجرام به اين نكته پي برد كه همه اينها آفريدگاري دارد وبيهوده خلق نشده است وبدينوسيله توحيد را در آن زمان ترسيم كرد.



 


موضوعات مرتبط: داستان ابراهیم خلیل الله، ،
ادامه مطلب
[ چهار شنبه 4 بهمن 1391 ] [ 18:22 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

داستان
حضرت یونس (ع)
دعوت یونس(ع) به توحید

در شهر نینوا و در اوج بت پرستی و در تاریكی جهل و شرك، یونس نور ایمان را شعله ور ساخت و پرچم توحید را بر كف گرفت و به قوم نادان خود گفت: عقل شما عزیزتر از آنست كه بت را عبادت كند و جبین- پیشانی- شما گرامی تر از آن است كه بر این جمادات بی روح سجده كند، به خود آیید و از خواب غفلت بیدار شوید و به چشم دل بنگرید تا ببینید كه در ورای این جهان بدیع، خدایی بزرگ وجود دارد كه یگانه و بی نیاز است و تنها ذات كبریایی او شایسته عبادت و ستایش است. او مرا برای راهنمایی شما فرستاده و از در رحمت، مرا بر شما مبعوث كرده تا شما را به سوی او راهنمایی و ارشاد كنم، زیرا پرده های جهل و نادانی عقل و دیده شما را پوشانده و از درك حقایق عاجزید. قوم یونس با شنیدن این سخنان تازه و صحبت از خدای یگانه، دچار حیرت و وحشت شدند و چون از خدایی شنیدند كه تاكنون او را نشناخته اند، بر ایشان گران آمد كه ببینند یك نفر از خودشان بر آنان برتری یابد و ادعای پیغمبری و رسالت نماید، لذا به یونس گفتند: این مهملات چیست كه می بافی؟! این خدایی كه ما را به سوی آن دعوت می كنی كیست؟ ما خدایانی داریم كه پدرانمان سالیان سال آنها را پرستش می كرده اند و ما هم اكنون آنها را می پرستیم. چه چیز تازه ای در جهان به وجود آمده و چه حادثه جدیدی اتفاق افتاده كه ما باید دین اجدادمان را كنار بگذاریم و به دین ابداعی و تازه تو روی آوریم؟ یونس گفت: پرده های تقلید را از چشم های خود بردارید و عقل خود را از حجاب خرافات برهانید، اندكی فكر كنید و قدری بیاندیشید. آیا این بت هایی را كه صبح و شب مورد توجه قرار می دهید، در برآوردن حاجات و یا دفع شر و بلیات می توانند شما را یاری كنند، برای شما نفعی دارند و یا می توانند شری را از شما بر طرف گردانند؟! آیا این بت ها می توانند چیزی را خلق و یا مرده ای را زنده نمایند، بیماری را شفا دهند و یا گمشده ای را هدایت كنند؟! آیا اگر من بخواهم به آنها ضرری برسانم می توانند از این امر جلوگیری كنند؟ و یا اگر آنها را بشكنم و ریز ریز كنم می توانند دوباره خود را استوار سازند! 


موضوعات مرتبط: داستان حضرت یونس (ع)، ،
ادامه مطلب
[ چهار شنبه 4 بهمن 1391 ] [ 18:13 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

ابوبصیر روایت کرده که ابو عبدالله (ع) فرمود سوره انعام یک بار فرود آمد و هفتاد فرشته آن را تشییع نمودند و انرا تعظیم می نمودند زیرا در 70 جا در این سوره نام خداوند آمده و اگر مردم فضل قرائت این سوره را دانند آنرا هرگز رها نمی کنند و پیوسته به قرائت این سوره مشغول باشند بعد از آن فرمود هر که را با خدای حاجتی باشد و خواهد که ان بر آید باید چهار رکعت نماز کند در هر رکعت با فاتحه و سوره انعام و در آن نماز بعد از فراغ از قرائت گوید یا کریم یا کریم یا عظیم من کلّ شیء یا سمیع الدعاء یا من لا یغیّره اللّیالی و الایّام صلب علی محمّد و آل محمّد وارحم ضعفی و فقری و فاقتی و مسکنتی یا من رحم الشّیخ یعقوب حین ردّ علیه یوسف قرّة عینیه یا من رحم ایّوب بعد طول بلائه یا من رحم محمّد من الیتم و اواه و نصره علی جبابرة قریش و طواغیتها و امکنه منهم یا مغیث یا مغیث و این دعا را چند بار بخواند بحق آن خدایی که نفس من بید فرمان او است که اگر این طور دعا کنی و بعد از آن از حق تعالی جمیع حوائج خود را بطلبی او سبحانه آن را به تو عطا فرماید. 

انس بن مالک روایت کرده که حضرت رسول فرمود هیچ سوره ای برای من یک بار فرو نیامد مگر سوره انعام حق تعالی مرا و شما را به این سوره عزتی داد.

جابر بن عبدالله انصاری از پیغمبر (ص) روایت کرده فرمود هر کس صبح این سوره را تا و یعلم ما تکسبون بخواند خداوند هزار ملکه را موکل کند که او را حفظ نمایند و اعمال آنها را بر او نویسند تا روز قیامت و هر که آن سوره را به مشک و زعفران نویسد و بشوید و آب آن را هفت روز متوالی بیاشامد خدا به نظر رحمت به او بنگرد و از امراض او را شفا بخشد و هر کس سحر این آیه را بنویسد بر کسی که درد دست  یا پهلو دارد آویزد شفا یابد.


موضوعات مرتبط: سوره انعام، ،
[ چهار شنبه 4 بهمن 1391 ] [ 16:9 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

 رسالت موسی (ع) آن بود که به سوی فرعون طغیانگر برود و او را از عذاب الهی بیم دهد تا او از خدایی فروشی خود دست بردارد و سرانجام بنی اسرائیل را آزاد سازد. ناگفته روشن است که ادعای رسالت در میان مردم معمولی، تا چه رسد در مقابل فراعنه با داشتن آن تمدن های پیش رفته، ادعای بزرگی است که باید با دلیل و برهان همراه باشد و اگر خدا به موسی (ع) چنین رسالت و پیام رسانی را می دهد، حتما باید او را با معجزه مجهز سازد و او بر اساس چنین قدرتی با دلگرمی و پشتیبانی غیبی، گام به پیش نهد. از این جهت خدا او را با معجزات گوناگونی مجهز کرد.


ادامه مطلب
[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 22:16 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

 حضرت یحیی بن زكریا ـ علیه السلام ـ یكی از پیامبران بنی اسرائیل است كه نام مباركش پنج بار در قرآن آمده است.
حضرت زكریا ـ علیه السلام ـ با بانویی به نام ایشاع (یا حنانه) خاله حضرت مریم ـ علیها السلام ـ ازدواج كرد. سالها گذشت و هر دو به سن پیری رسیدند ولی دارای فرزند نشدند. سرانجام زكریا ـ علیه السلام ـ در كنار محراب مریم ـ علیه السلام ـ غذاها و میوه‎های بهشتی دید، دریافت كه باید امیدوار به خدا بود، با این كه 120 سال از عمرش گذشته بود و همسرش 98 سال داشت[1] از درگاه خداوند تقاضای داشتن فرزند كرد. سرانجام فرشتگان به او بشارت دادند كه خداوند پسری به نام یحیی ـ علیه السلام ـ به تو عطا خواهد كرد، و چنین نامی تاكنون كسی نداشته است.[2]

حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ در كودكی به مقام نبوت رسید، و خداوند در همین سن آن چنان او را از عقل و درایت و هوش برخوردار نمود كه شایستگی مقام نبوت را پیدا كرد.
مقام یحیی ـ علیه السلام ـ در پیشگاه خداوند آن چنان در سطح بالایی است كه خداوند می‎فرماید:
«وَ سَلامٌ عَلَیهِ یوْمَ وُلِدَ وَ یوْمَ یمُوتُ وَ یوْمَ یبْعَثُ حَیا؛
و سلام بر او آن روز كه تولد یافت، و آن روز كه می‎میرد، و آن روز كه زنده و برانگیخته می‎شود.»[3]

از امتیازات حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ این كه: خداوند او را به عنوان تصدیق كننده نبوت حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ و به عنوان رهبر، و بسیار عفیف و پرهیزكار و پیامبری از صالحان، معرفی می‎كند.[4]

گر چه از ظاهر آیه 12 سوره مریم استفاده می‎شود كه او دارای كتاب مستقل بوده، ولی منظور از كتاب در این آیه، همان تورات است. او مروج آیین موسی ـ علیه السلام ـ بود، وقتی كه عیسی ـ علیه السلام ـ به مقام نبوت رسید، به او ایمان آورد، و مروج آیین حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ گردید.
حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ سه سال یا شش ماه از حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ بزرگتر بود.[5]

شباهت عیسی ـ علیه السلام ـ و یحیی ـ علیه السلام ـ و همدلی آنها با همدیگر

حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ و حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ نسبت به هم شباهتهایی در امور زیر داشتند:

زهد و پارسایی فوق العاده.

ترك ازدواج،‌ كه آنها براثر شرایط خاص زندگی برای تبلیغ احكام الهی مجبور به سفرهایی بودند و ناچار مجرد زندگی می‎كردند.

تولد اعجاز آمیز، كه یحیی در سنین پیری پدر و مادر، از آنها به دنیا آمد، و عیسی ـ علیه السلام ـ بدون پدر متولد شد.

یحیی و عیسی، با همدیگر خویشاوندی نزدیك داشتند (یحیی پسر خاله حضرت مریم ـ علیه السلام ـ مادر عیسی ـ علیه السلام ـ بود.)

شباهت دیگر این كه هر دو در كودكی به مقام نبوت رسیدند.



یحیی و عیسی ـ علیه السلام ـ با همدیگر الفت و انس خاصی داشتند، و هم چون دو برادر عرفانی، ارتباط تنگاتنگی در میانشان بود. تا آن جا كه در روایت آمده:

مدتی پس از فوت حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ ، حضرت عیسی ـ علیه السلام ـ كه از فراق او دلتنگ شده بود، كنار قبر یحیی ـ علیه السلام ـ آمد و از درگاه خدا خواست تا یحیی ـ علیه السلام ـ را زنده كند. دعایش به اجابت رسید، یحیی ـ علیه السلام ـ زنده شد و از میان قبر بیرون آمد و به عیسی ـ علیه السلام ـ گفت: «از من چه می‎خواهی؟»
عیسی ـ علیه السلام ـ گفت: «اُرید ان تؤبسنی كما كنتُ فی الدنیا؛ می‎خواهم با من انس و الفت بگیری همان گونه كه در دنیا با هم مأنوس بودیم.»
یحیی ـ علیه السلام ـ گفت: «ای عیسی! هنوز از مرارت و سختی مرگ، آرامش نیافته‎ام، می‎خواهی مرا به دنیا برگردانی! تا بار دیگر به سختی مرگ مبتلا شوم.» این را گفت و سپس به قبر خود بازگشت.[6]

در روایات معراج آمده، پیامبر اسلام فرمود: در شب معراج هنگام سیر در آسمانها، وقتی كه به آسمان دوم رسیدم، ناگاه دو مرد شبیه هم را دیدم، به جبرئیل گفتم: اینها كیستند؟ گفت: «دو پسرخاله همدیگر، یحیی و عیسی ـ علیه السلام ـ هستند.» بر آنها سلام كردم، و آنها بر من سلام كردند، برای آنها از درگاه خدا طلب آمرزش كردم، آنها نیز برای من طلب آمرزش نمودند، و به من گفتند: «مرحباً بالاَخِ الصالح و النبی الصالح؛ آفرین بر برادر شایسته و پیغمبر شایسته.»[7]

از شباهتهای یحیی ـ علیه السلام ـ با عیسی ـ علیه السلام ـ این كه یحیی ـ علیه السلام ـ را طاغوت زمانش كشت و سرش را از بدنش جدا كرد.
در مورد حضرت مسیح ـ علیه السلام ـ نیز طاغوتیان زمان می‎خواستند او را به دار آویزان كنند، كه اشتباهی رخ داد و شخص دیگری را به جای عیسی ـ علیه السلام ـ كشتند، و عیسی ـ علیه السلام ـ به سوی آسمانها صعود نمود.
پیامبری حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ در خردسالی
در آیه 12 سوره مریم می‎خوانیم؛ خداوند می‎فرماید:
«یا یحْیى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیناهُ الْحُكْمَ صَبِیا؛ ای یحیی! كتاب (خدا) را با قوت بگیر و ما فرمان نبوت را در كودكی به او دادیم.»

حضرت زكریا ـ علیه السلام ـ وقتی كه به شهادت رسید، حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ خردسال بود، مقام نبوت به او رسید.[8]
و این از امتیازات حضرت یحیی ـ علیه السلام ـ است كه نخستین پیامبری بود كه در كودكی به پیامبری رسید.
درست است كه دوران شكوفایی عقل انسان معمولاً حد و مرز خاصی دارد، ولی می‎دانیم كه همیشه در میان انسانها افراد استثنایی وجود دارند. چه مانعی دارد كه خداوند در شرایط خاصی، بعضی از پیامبران یا امامان ـ علیهم السلام ـ را در همان خردسالی، شایسته مقامات عالی كند.

تحلیل و بررسی

كوتاه سخن آن كه در مورد پاسخ به این سؤال كه چگونه انسان خردسال به مقام نبوت و امامت می‎رسد، ما دو پاسخ پیش رو داریم:

1. به آنان كه به خدای قادر و حكیم معتقدند، می‎گوییم: چه مانعی دارد خداوند با آن قدرت و حكمت مطلقه‎ای كه دارد، براساس مصالحی، شخصی را در خردسالی به مقام نبوت یا امامت برساند. چنان كه مطابق قرآن، خداوند حضرت عیسی و یحیی ـ علیهما السلام ـ را در دوران كودكی به مقام نبوت رسانید؛ و به استناد قرآن، عیسی ـ علیه السلام ـ در گهواره سخن گفت و فرمود: «من بنده خدایم، خداوند به من كتاب آسمانی داد و مرا پیامبر نمود».[9] و در مورد یحیی ـ علیه السلام ـ فرمود: «یا یحْیى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّهٍ وَ آتَیناهُ الْحُكْمَ صَبِیا؛ ای یحیی! كتاب (خدا) را با قوت بگیر، و ما فرمان نبوت را در كودكی به او دادیم.»[10]

امام جواد ـ علیه السلام ـ برای یكی از یاران خود به نام علی بن اسباط، به همین آیه استدلال كرد، و پس از ذكر آیه فرمود: «كاری را كه خداوند در مسأله امامت كرده؛ همانند كاری است كه در مسأله نبوت كرده است. همان گونه كه ممكن است خداوند حكمت را در چهل سالگی به انسانی بدهد، ممكن است كه حكمت را در كودكی به انسانی دیگر عطا فرماید.»[11]

2. در طول تاریخ دیده شده است كه برخی از كودكان رشد فكری فوق العاده‎ای داشته‎اند، گاه افرادی در سنین كمتر از ده سال، نابغه شده‎اند و از رشد و عقل و درك ممتاز و استثنایی برخوردار بوده‎اند، این موضوع بیانگر آن است كه شایستگی مقامهای ارجمند، مانند مقام امامت برای بعضی از كودكان محال نیست كه آن را غیر ممكن سازد، در این زمینه نمونه‎هایی فراوان وجود دارد، كه برای تقریب اذهان به ذكر سه نمونه زیر می‎پردازیم.

نمونه‎های استثنایی از خردسالان نابغه

1. در حالات حسین بن عبدالله بن سینا معروف به شیخ الرئیس ابوعلی سینا، (373ـ427 هـ.ق) نقل كرده‎اند كه خود در شرح حال خود گفت: «در ده سالگی آن قدر از علوم مختلف را فرا گرفتم كه مردم بخارا از استعداد سرشار من، شگفت زده شده بودند. در دوازده سالگی بر مسند فتوا نشستم، و در شانزده سالگی كتاب قانون را در علم طب نوشتم، و بیماری نوح بن منصور رئیس دولت سامانی را كه همه اطبا از درمانش عاجز شده بودند، درمان نمودم. او به این خاطر، امكانات فرهنگی بسیار در اختیارم گذاشت، شب و روز به بررسی و مطالعه پرداختم. هنگامی كه به بیست و چهار سالگی رسیدم، همه علوم جهان را می‎دانستم و چنین می‎اندیشیدم كه علم و دانشی وجود ندارد كه من به آن دست نیافته باشم.»[12]

2. نمونه دیگر یكی از دانشمندان غرب به نام «توماس یونگ» است كه در دو سالگی خواندن و نوشتن را می‎دانست، و در هشت سالگی به تنهایی به آموختن ریاضیات پرداخت، و به امتیازات استثنایی و اعجاب انگیزی دست یافت.[13]

3. نمونه دیگر كه در عصر حاضر رخ داده و بسیار عجیب است و پاسخ به سؤال فوق را به طور عینی و گویا تبیین می‎كند، مربوط به كودكی به نام آقای سید محمد حسین طباطبایی، فرزند حجه الاسلام آقای سید محمد مهدی طباطبائی، ساكن قم است. آقای سید محمد حسین طباطبائی استعداد و حافظه فوق العاده و استثنایی دارد و مصاحبه با این كودك چندین بار از تلویزیون جمهوری اسلامی ایران پخش شده است، و در حوزه علمیه قم به تحصیل دروس مقدماتی حوزوی مشغول است. در پنج و نیم سالگی حافظ همه قرآن شد، جالب این كه علاوه بر حفظ قرآن، آن چنان بر آیات قرآن و معانی آیات مسلط است، كه اگر ترجمه آیه‎ای برای او خوانده شود، او متن آیه را تلاوت می‎كند و ترجمه هر آیه از آیات قرآن را می‎داند، از همه مهمتر این كه انس عمیق او با آیات قرآن به گونه‎ای است كه پرسش‎هایی كه از او می‎شود، با آیات قرآن، به آنها پاسخ می‎دهد.


موضوعات مرتبط: داستان حضرت یحیی (ع)، ،
[ یک شنبه 1 بهمن 1391 ] [ 21:53 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

حیقوق نبی از پیامبران بنی اسراییل است که حدود ۲۶۰۰ سال پیش می زیسته و نگهبان معبد بزرگ یهودیان در اورشلیم بوده است.
در كتاب قابوس الاعلام تركي آمده است كه: حيقوق نبي از انبيا دوازده گانه بني اسرائيل و از نسل حضرت موسي (ع) است. وي نامش در كتاب تورات عهد عتيق ذكر شده و داراي شان و مقام مذهبي خاص نزد پيروان دين يهود مي باشد و براي مسلمانان نيز بسيار قابل احترام است حيقوق درزبان عبري به معناي در آغوش گرفته شده می باشد. پدرش يشوعاليت و مادرش شوناميت بوده است. ايشان در ۶۰۷ سال قبل از ميلاد همزمان با سلطنت يهوياحيم و بعد از شعيا نبي به پيامبري مبعوث گرديده است. گفته شده كه او در عصر خويش بعثت پيامبر گرامي اسلام را بشارت داده است .كتاب حضرت حيقوق به نام سفر سي و پنجم از اسفار عتيق در اوج فصاحت و بلاغت در ادبيات عبراني به نگارش در آمده است.
حيقوق در حدود ۶۵۰ الي ۷۰۰ سال قبل از ميلاد مسيح (ع) در اواخر سلطنت يوشياهو و در عصر دانيال نبي (ع) و الياس نبي (ع) مي زيسته و دانيال نبي را ملاقات نموده است.حدود سال ۵۹۰ قبل از میلاد، بخت النصر پادشاه خونخوار کلده به اورشلیم حمله کرد و یهودیان زیادی را به قتل رساند و نزدیک به بیست هزار نفر از آنان را اسیر و به شهر بابل پایتخت کلده که نزدیک بغداد فعلی قرار داشت انتقال داد. حیقوق نبی در بین این زندانیان بود و مدت طولانی در زندان به سر برد. در سال ۵۴۸ قبل از میلاد کورش کبیر پادشاه ایران به کلده حمله کرد و در جنگی طولانی لشکریان کلده را شکست داد و بابل را تصرف کرد و طی فرمانی دستور آزادی کلیه اسرا و زندانیان یهود را صادرنمود. پس از آزادی از بند اسارت بابلیان، حیقوق پیامبر به ایران مهاجرت کردند و در شهر تویسرکان (رودآور) ساکن شدند كه پس از رحلت نيز درهمين مكان مدفون گرديد. هم اكنون تنديس حيقوق از سنگ مرمروتصاويري از وي ،در مجموعه موزه واتيكان ايتاليا موجود مي باشد. ساختمان فعلي آرامگاه حيقوق از بناهاي تاريخي ايران و مربوط به عهد سلجوقيان در قرن هفتم هجري است.


موضوعات مرتبط: حیقوق نبی (ع)، ،
[ یک شنبه 1 بهمن 1391 ] [ 18:30 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

خواب یوسف (ع) و حسادت برادران
نام حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ فرزند یعقوب ـ علیه السلام ـ 27 بار در قرآن آمده است، و یك سوره قرآن یعنی سوره دوازدهم قرآن به نام سوره یوسف است كه 111 آیه دارد و از آغاز تا انجام آن پیرامون سرگذشت یوسف ـ علیه السلام ـ می‎باشد. و داستان یوسف ـ علیه السلام ـ در قرآن به عنوان «اَحسَنُ القِصَص؛ نیكوترین داستان‎ها» معرفی شده، چنان كه در آیه 3 سوره یوسف می‎خوانیم خداوند می‎فرماید:
«نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیكَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَینا إِلَیكَ هذَا الْقُرْآنَ؛ ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن ـ كه به تو وحی كردیم ـ بر تو بازگو می‎كنیم.»
اكنون به این داستان‎ها براساس قرآن توجه كنید:
خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ
یوسف ـ علیه السلام ـ دارای یاده برادر بود، و تنها با یكی از برادرهایش به نام بِنیامین از یك مادر بودند، یوسف از همه برادران جز بنیامین كوچكتر، و بسیار مورد علاقه پدرش یعقوب ـ علیه السلام ـ بود، و هنگامی كه نه سال داشت[1] روزی نزد پدر آمد و گفت:
«پدرم! من در عالم خواب دیدم كه یازده ستاره و خورشید و ماه در برابرم سجده می‎كنند.»
یعقوب كه تعبیر خواب را می‎دانست به یوسف ـ علیه السلام ـ گفت: «فرزندم! خواب خود را برای برادرانت بازگو مكن كه برای تو نقشه خطرناكی می‎كشند، چرا كه شیطان دشمن آشكار انسان است، و این گونه پروردگارت تو را بر می‎گزیند، و از تعبیر خوابها به تو می‎آموزد، و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام و كامل می‎كند، همان گونه كه پیش از این بر پدرانت ابراهیم و اسحاق ـ علیهما السلام ـ تمام كرد، به یقین پروردگار تو دانا و حكیم است.»[2]
این خواب بر آن دلالت می‎كرد، كه روزی حضرت یوسف ـ علیه السلام ـ رییس حكومت و پادشاه مصر خواهد شد، یازده برادر، و پدر و مادرش كنار تخت شكوهمند او می‎آیند، و به یوسف تعظیم و تجلیل می‎كنند[3] و سجده شكر به جا می‎آورند.[4]
و نظر به این كه یعقوب ـ علیه السلام ـ روحیه فرزندانش را می‎شناخت، می‎دانست كه آنها نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ حسادت دارند، نباید حسادت آنها تحریك شود. از سوی دیگر همین خواب دیدن یوسف ـ علیه السلام ـ و الهامات دیگر موجب شد كه یعقوب ـ علیه السلام ـ امتیاز و عظمت خاصی در چهره یوسف ـ علیه السلام ـ مشاهده كرد، و می‎دانست كه این فرزندش پیغمبر می‎شود و آینده درخشانی دارد، از این رو نمی‎توانست علاقه و اشتیاق خود را به یوسف ـ علیه السلام ـ پنهان سازد، و همین روش یعقوب ـ علیه السلام ـ نسبت به یوسف باعث حسادت برادران می‎شد.
و طبق بعضی از روایات بعضی از زنهای یعقوب موضوع خواب دیدن یوسف را شنیدند و به برادران یوسف ـ علیه السلام ـ خبر دادند، از این رو حسادت برادران نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ بیشتر شد به طوری كه تصمیم خطرناكی در مورد او گرفتند.
نیرنگ برادران حسود یوسف ـ علیه السلام ـ
یعقوب ـ علیه السلام ـ گرچه در میان فرزندان رعایت عدالت می‎كرد، ولی امتیازات و صفات نیك یوسف ـ علیه السلام ـ به گونه‎ای بود، كه خواه ناخواه بیشتر مورد علاقه پدر قرار می‎گرفت، وانگهی یوسف در میان برادران ـ جز بنیامین ـ از همه كوچكتر بود و در آن وقت نه سال داشت، و طبعاً چنین فرزندی بیشتر مورد مهر و محبت پدر و مادر قرار می‎گیرد. بنابراین حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ بر خلاف عدالت رفتار نكرده، تا حسّ حسادت فرزندانش را برانگیزد، بلكه یعقوب مراقب بود كه یوسف ـ علیه السلام ـ خواب دیدن خود را كتمان كند تا برادرانش توطئه نكنند، از سوی دیگر یوسف ـ علیه السلام ـ در میان برادران، بسیار زیباتر بود، قامت رعنا و چهره دل آرا داشت و همین وضع كافی بود كه حسادت برادران ناتنی‎اش را كه از ناحیه مادر با او جدا بودند برانگیزاند، بنابراین یعقوب ـ علیه السلام ـ هیچ گونه تقصیر و كوتاهی برای حفظ عدالت نداشت.
ولی برادران بر اثر حسادت، آرام نگرفتند در جلسه محرمانه خود گفتند: یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدر از ما محبوبترند، در حالی كه ما گروه نیرومندی هستیم، قطعاً پدرمان در گمراهی آشكار است.
ـ یوسف را بكشید یا او را به سرزمین دور دستی بیفكنید، تا توجه پدر تنها به شما باشد، و بعد از آن از گناه خود توبه می‎كنید و افراد صالحی خواهید بود، ولی یكی از آنها گفت: یوسف را نكشید، اگر می‎خواهید كاری انجام دهید او را در نهانگاه چاه بیفكنید، تا بعضی از قافله‎ها او را برگیرند، و با خود به مكان دوری ببرند.[5]
آری خصلت زشت حسادت باعث شد كه آنها پدرشان پیامبر خدا را گمراه خواندند، و اكثراً توطئه قتل یوسف بی‎گناه را طرح نمودند، و تصمیم گرفتند به جنایتی بزرگ دست بزنند، تا عقده حسادت خود را خالی كنند.
در روایت آمده: آن كسی كه در جلسه محرمانه، برادران را از قتل یوسف ـ علیه السلام ـ برحذر داشت، لاوی (یا: روبین، یا یهودا) بود، او گفت: «به قول معروف گرهی كه با دست گشاید با دندان چرا؟ مقصود ما این است كه علاقه پدر را نسبت به یوسف ـ علیه السلام ـ قطع كنیم، این منظور نیازی به قتل ندارد، بلكه یوسف را به فلان چاه كه در سر راه كاروانها است می‎اندازیم تا بعضی از رهگذرها كه كنار آن چاه برای كشیدن آب می‎آیند، یوسف را بیابند و او را با خود به نقاط دور برند و در نتیجه برای همیشه از چشم پدر پنهان خواهد شد.
برادران همین پیشنهاد را پذیرفتند، و تصمیم گرفتند تا در وقت مناسبی همین نقشه و نیرنگ را اجرا نمایند.[6]
آری حسادت، خصلتی است كه از آن، خصلت‎های زشت و خطرناك دیگر بروز می‎كند، و كلید گناهان كبیره دیگر می‎شود، بنابراین برای دوری از بسیاری از گناهان باید، حس شوم حسادت را از صفحه دل بشوییم.
نفاق و ظاهر سازی برادران، نزد پدر
برادران یوسف با نفاق و ظاهر سازی عجیبی نزد پدرشان حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ آمدند، و با كمال تظاهر به حق به جانبی و اظهار دلسوزی با پدر در مورد یوسف ـ علیه السلام ـ به گفتگو پرداختند تا او را یك روز همراه خودبه صحرا ببرند و در آن جا در كنار آنها بازی كند. در این مورد بسیار اصرار نمودند ولی حضرت یعقوب ـ علیه السلام ـ پاسخ مثبت به آنها نمی‎داد، آنها می‎گفتند:
«پدر جان! چرا تو درباره برادرمان یوسف ـ علیه السلام ـ به ما اطمینان نمی‎كنی؟ در حالی كه ما خیرخواه او هستیم؟ فردا او را با ما به خارج از شهر بفرست، تا غذای كافی بخورد و تفریح كند و ما از او نگهبانی می‎كنیم».
یعقوب ـ علیه السلام ـ گفت: من از بردن یوسف، غمگین می‎شوم، و از این می‎ترسم كه گرگ او را بخورد، و شما از او غافل باشید.
برادران به پدر گفتند: با این كه ما گروه نیرومندی هستیم، اگر گرگ او را بخورد، ما از زیانكاران خواهیم بود، هرگز چنین چیزی ممكن نیست، ما به تو اطمینان می‎دهیم.
یعقوب ـ علیه السلام ـ هر چه در این مورد فكر كرد كه چگونه با حفظ آداب و پرهیز از بروز اختلاف بین برادران، آنان را قانع كند راهی پیدا نكرد جز این كه صلاح دید تا این تلخی را تحمل كند و گرفتار خطر بزرگتری نگردد، ناگزیر رضایت داد كه فردا فرزندانش، یوسف ـ علیه السلام ـ را نیز همراه خود به صحرا ببرند. آنها دقیقه شماری می‎كردند كه به زودی ساعتها بگذرند و فردا فرا رسد، و تا پدر پشیمان نشده یوسف را همراه خود ببرند.
آن شب صبح شد، آنها صبح زود نزد پدر آمدند، و با ظاهر سازی و چهره دلسوزانه به چاپلوسی پرداختند تا یوسف را از پدر جدا كنند.
یعقوب ـ علیه السلام ـ سر و صورت یوسف ـ علیه السلام ـ را شست، لباس نیكو به او پوشانید، و سبدی پر از غذا فراهم نمود و به برادران داد و در حفظ و نگهداری یوسف ـ علیه السلام ـ سفارش بسیار نمود.
كاروان فرزندان یعقوب به سوی صحرا حركت كردند، یعقوب در بدرقه آنها، به طور مكرر آنها را به حفظ و نگهداری یوسف سفارش می‎نمود و می‎گفت: «به این امانت خیانت نكنید، هرگاه گرسنه شد غذایش دهید، و در حفظ او كوشا باشید».
یعقوب با دلی غمبار در حالی كه می‎گریست، یوسف ـ علیه السلام ـ را در آغوش گرفت و بوسید و بوئید، سپس با او خدا حافظی كرد و از آنها جدا شد، و به خانه بازگشت، وقتی كه آنها از یعقوب فاصله بسیار گرفتند، كینه‎هایشان آشكار شد و حسادتشان ظاهر گشت و به انتقام جویی از یوسف ـ علیه السلام ـ پرداختند، یوسف ـ علیه السلام ـ در برابر آزار آنها نمی‎توانست كاری كند، ولی آنها به گریه و خردسالی او رحم نكردند و آماده اجرای نقشه خود شدند.
آنها كنار دره‎ای پر از درخت رسیدند و به همدیگر گفتند: در همین جا یوسف را گردن می‎زنیم و پیكرش را به پای این درختها می‎افكنیم تا شب گرگ بیاید و آن را بخورد.
بزرگ آنها گفت: «او را نكشید، بلكه او را در میان چاه بیفكنید، تا بعضی از كاروانها بیایند و او را با خود ببرند».
مطابق پاره‎ای از روایات، پیراهن یوسف را از تنش بیرون آوردند، هرچه یوسف تضرع و التماس كرد كه او را برهنه نكنند، اعتنا نكردند و او را برهنه بر سر چاه آورده و به درون چاه آویزان نموده و طناب را بریدند و او را به چاه افكندند.
یوسف در قعر چاه قرار گرفت در حالی كه فریاد می‎زد: «سلام مرا به پدرم یعقوب برسانید.»[7]
در میان آن چاه، آب بود، و در كنار آن سنگی وجود داشت، یوسف به روی آن سنگ رفت و همانجا ایستاد. 


موضوعات مرتبط: خواب حضرت یوسف (ع) و حسادت برادران، ،
[ یک شنبه 1 بهمن 1391 ] [ 17:50 ] [ استاد معین زاده ] [ ]

 در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی را می توان در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارک است، جایی که دریای بالتیک و دریای شمال بهم می پیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا بوجود می آید.

In a tourism filled city of Skagen you can see this incredible natural sight. This city is the most northern point of Danish people…..where the Baltic sea “meets” the North sea. Two different seas can not be combined together thus creating this line

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.

سورة مبارکه الرحمن


مَرَجَ الْبَحْرَیْنِ یَلْتَقِیانِ (۱۹) بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیانِ (۲۰) فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ (۲۱) یَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (۲۲)

دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند (۱۹) اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند (۲۰) پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار مى‏کنید؟ (۲۱) از آن دو، مروارید و مرجان خارج میشود (۲۲)

سوره مبارکه فرقان آیه ۵۳
و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً

و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آندو حریمی استوار قرار داد.


موضوعات مرتبط: اعجاز های قران و پیامبر اکرم (ص)، ،
[ یک شنبه 1 بهمن 1391 ] [ 17:13 ] [ استاد معین زاده ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

ای مردم، من از میان شما میروم ولی دو چیز گرانبها بین شما باقی میگذارم تا هر زمان بر انها تقدم جویید گمراه نخواهید شد و ان دو قران و عتر و اهل بیتم است. این دو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد تا زمانی که در کنار چشمه کوثر به من ملحق شوند.
موضوعات وب
برچسب‌ ها
آرشيو مطالب
اسفند 1393
مرداد 1393 دی 1392 شهريور 1392 تير 1392 خرداد 1392 فروردين 1392 اسفند 1391 بهمن 1391 دی 1391 آذر 1391
امکانات وب

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته : 11
بازدید ماه : 7
بازدید کل : 18311
تعداد مطالب : 99
تعداد نظرات : 33
تعداد آنلاین : 1


Alternative content


اوقات شرعی